۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه
سفری به توچال
نه! نمی شود آدم بین گروه پیرمردها باشد و خوش بگذراند. آنجا یا همه بچه بودند و یا پیر مرد، یا به هم برف می انداختند یا مانند (ن.) یک جا نشسته و از طبیعت لذت می بردند و یا سرسره بازی می کردند.-واقعا افتضاح بود-. بلاخره من و 3 نفر دیگر****،یعنی 4نفر از آن گروه 6 نفره، سر به کوه زدیم و بالا رفتیم ، در آن بالا خیلی خوش گذراندیم، از هم فیلم و عکس می گرفتیم و یکی از بچه هایی که ادعای کوهنوردی می کرد خیلی از فواید کوهنوردی حرف زد. همه ی تغذیه مان را آن بالا خوردیم، نمی دانید که چه چسبید. فکر کنید پایتان تا زانو در برف باشد اما از بس تحرک داشته اید بدنتان گرمای خیلی دل چسبی دارد و شما لقمه ی نون و پنیر و خرما را در دهانتان می گذارید.-واقعا لذت بخش است-
بلاخره پایین آمدیم و دیدیم از همکلاسی ها خبری نیست و از مدرسه ی دخترانه ای آنجا آمده بودند. بچه ها دیگر جلوی آنها هر کاری کردند اما من که مشاورمان را آقای(ق.) از دور تر دیدم کاری انجام ندادم. من سعی کردم که زود تر به مشاور برسم. وقتی به مشاور رسیدم سرم را خم کردم و به او گفتم که ببخشید و خواستم زیرکانه از کنارش رد بشوم و بقیه بچه ها را با او تنها بگذارم که او مثل سگی نگهبان متوجه رفتار من شد و گفت:«بدخشان وایسا، بیا اینجا». من هم به روی خودم نیاوردم و رفتم و کنارش ایستادم تا بقیه برسند. انگار وقتی آنها نبودن من را در جمعشان را متوجه شدند تازه به حضور مشاور پی بردند. آقای (ق.) همه را جمع کرد و چون ما 4 نفر بچه های منظم مدرسه بودیم نمی توانست به مافحش دهد اما خوب مارا با بهایم مقایسه کرد و با صدای بلند، به طوری که توجه دانش آموزان مدرسه ی دخترانه کنارمان به ما جلب شد، از الزامات رعایت قوانین گروه صحبت کرد و مارا به کتاب اجتماعی ارجاع داد. دختری آمد کنارمون و گفت:«حاج آقا ببخشیدشون» . آقای (ق.) در پاسخ گفت:«خانم شما بفرمایید» . از آنجا به بعد ما دیگر حواسمان به آقای (ق.) نبود و به آن دختر فکر می کردیم. احساس پری را داشتیم که شوالیه ای آمده بود و برای نجات ما تلاش می کرد،اما دیو سه سر سرش را قطع کرده بود. که یک دفعه مشاور گفت :«یالا برید». داشتیم پیش بچه ها که در کافه ی آن ایستگاه بودند می رفتیم . انگار بعد از آن داد و بیداد های آقای (ق.) همه مخصوصا دختر ها به ما توجه بسیاری داشتند. وقتی به بچه ها رسیدیم بچه ها مثل قهرمان با ما برخورد کردند.
__________________
توضیحات :
*فکر کنم بعد از کلی بازی تنها بازی بود که پرسپولیس 2-1 پیروز شد.
**Marlon Brando بازیگر معروف هالی وودی که یکی از نقش های معروفش نقش don Corleone درفیلم God Father بود
***نا سلامتی معلم ورزشمون زن داره! واه واه واه واه
****اول من و دونفر دیگر بالا رفتیم که یکی از جمعمون که در پایین تر بود بالا آماد و گفت که آقای (ب.)،مشاور دبیرستان، دارد مارا صدا می کند که ما باهم به او گفتیم :«تو که چیزی نشنیدی؟» و خشن نگاهش کردیم و او هم لبخند موزیانه ای زد و گفت :«نه»
۱۳۸۸ اسفند ۴, سهشنبه
سفر
دولت عشق آمد ومن دولت پاینده شدم
دیده ی سیر است مرا،جان دلیر است مرا
زَهره ی شیر ایست مرا زُهره ی تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای،لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم*1
گفت که:سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای وز طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته وافکنده شدم
گفت که تو زیر ککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم*2
گفت که تو مشع شدی قبله ی این جمع شدی
شمع نی ام جمع نی ام دود پراکنده شدم
گفت تو شیخی و سری پیشرو و راهبری
شیخ نی ام پیش نی ام امر تو را بنده شدم*3
گفت که با بال و پری من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم *4
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری،نکنم ساکن و با شنده شدم*5
چشمه ی خورشید تویی سایه گه بید تویی
چون که زدی بر سر من پست وگدازنده شدم*6
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر
بنده و خر بنده بدم شاه و خداونده شدم*7
شکر کند کاغد تو از شکر بی حد تو
کامد او در بر من با وی ماننده شدم*8
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ و بخَم
کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم*9
شکر کند چرخ فلک از مَلِک و مُلک و مََلَک
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق،اختر رخشنده شدم*10
از تو ام ای شهره قمر!در من و در خود بنگر
کز اثر خنده ی تو گلشنِ خندنده شدم*11
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فر خنده شدم*12
-------------------------------------------------------------------------------------------
*1-سلسله بندنده: زنجیر بند
*2- گول:ابله ، هول: دستپاچه
*3-سری: رئیسی
*4-آینده: آنکه می آید
*5-نقل مکن: جا به جا نشو ، باشنده: مقیم
*6-زدی: تا بیدی
*7-بطر:سرمست ، خربنده:آنکه خر کرایه می دهد
*8-کاغد:کاغذ ؛ در قدیم شکر را در بسته های کاغذ نگهداری می کردند
*9-دژم: غمگین ، بخم : خمیده
*10-بردیم سبق: پیش افتادیم ، هفت طبق:هفت آسمان
*11-خندنده:خندان؛ مجازاً به معنای شکفته و تازه رویی است
*12-شطرنج روان: مهره های شطرنج
پای نوشت: این شعر تقدیم به همه ی کسانی که عاشق واقعیند.
شاعر:جلال الدین محمد بلخی (مولانا)
۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه
دلم می خواد به ولایت برگردم!!!
سلام...!
خیلی خوش حالم چون پس فردا باید ساکمو ببندم و با خانواده و داییم اینا برم ولایت(خور). دیگه از هرچی تهران و تهرانی و مدرسه اونم از نوع سادات موسویش داره حالم به هم می خوره. حداقل واسه چند روز ا
ز این گندی که بودیم آزاد می شیم اما بازم نباید فراموش کرد که ما ساله
است اسیر کثافتیم و باز هم به همون بر می گردیم. اما به چند روز سند گذاشتن و آزاد شدن می ارزه.
به نظر من در راس این کثافت مدرسه است...! (حالمو به هم می زنه) یه مشت دیوونه یه جا جمع شدن بعد اسمشو می ذارن مدرسه... والله مدرسه هم مدرسه های قدیم... البته من اون موقع نبودم اما خوب شنیدم که. مثلا ناظما خیلی بد می زدند و معلما سختگیر بودند... اما بازم به نظر من از وضعیت مدارس کنونی بهتره بود. اون موقع بچه ها معرفت داشتند شاید زیر کتک ناظم له می شدند اما هم دیگرو لو نمی دادند اما الآن چه عرض کنم. به قیمت پرتقال همدیگرو می فروشن... تازه یه چیز دیگه که الآن انگار کسی نمی خواد بهش فکر کنه فساد در مدرسه هست! بچه ها (مخصوصا مذهبی ها) Gay شدند. یا سر کلاس به خودشون ور می رن... . قبلا فکر کنم سالم ترین رفقا از رفقای مدرسه بودند اما الآن فاسد ترین ها از مدرسه هستند. جدیدا یه چند تایی کلیپ دیدم از Gay های پایه های ابتدایی..! به نظر من یکی که این خیلی افتضاحه! خدا به خیر بگذرونه!
حالا فکر کنم بتونید این کثافتو درک کنید و اشتیاق من به مسافرت رفتنو...!
اضافه های سر به درد آور:
1. لازم به ذکر هست که خور ولایت بنده نیست بلکه ولایت مادرم هست.
2. اسم مدرسه ی کثافت من سادات موسوی هست و مجبورم دو روز در هفته تا ساعت 7:30 برای کار گروهی (طرح مطالعه) تو مدرسه بمونیم وبا یه سری از بچه ها که نمی خوان درسو یاد بگیرند سر و کله بزنم (تازه اول دبیرستانم)
3. این همدیگرو فروختن به اردو توچال (مز
خرف) از طرف مدرسمون اشاره داره که بچه ها به قیمت هیچی موبایلای همدیگرو می فروختن.و کار به جایی رسید که ناظممون( ق.س) اومد و تمام کاپشنای بچه هارو گشت.
4. یکی از Gay های معروف تو کار گروهی زیر گروه منه!!!!
5. گلچین عکس های مسافرتمو واستون تو فلیکر می ذارم و شاید یه چند تاییشو تو اینجا!
6. برای من که دارم می رم دعا کنید
۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه
30000 تومان
۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه
عکس های خور
قول دادم چندتا عکس از خور باستون بذارم...!
خیلی از این مسافرت خاطره دارم(آیی خالی بستم... خیلی نیست یه کم) اما خوب حوصله ی تعریف کردنشو ندارم.
باسه هر عکس یا هر چند عکس یه توضیحی میدم.
خوب اینا عکسهای انارای خور هستند:
-------
عکسهای پدربزرگ بنده(بزرگ ترین شاعر و زبان شناس در خور- معاصر)
-------
درخت های خرما - بعد از اون فاجعه ی بزرگ خیلیاشون از بین رفتند
-------
بز های مادر بزرگم هستند...! بهتون بگم که کلا موجوداتی بودند احمق و دوست داشتند ازشون عکس بگیریم
-------
مگس های دوست داشتنی و یه زنبور
-------
گل های آفتابگردان
-------
پروانه رو ی گل...( پدر در او مد تا تونستم ازش عکس بگیرم)
-------
اینو ببینید موچه ها دارن چی کارش می کنن!
-------
کوچه های خور
-------
اصلاح الگوی مصرف
-------
بچه های تو کوچه...(بعضباشون واقعا اعصاب آدمو خورد می کنن.)
-------
ببینید این از کربلا اومده!
-------
غروب خورشید
-------
اگه عکسا باز نمیشه منو ببخشید...! چون نه اینکه ماشاالله سرعت اینترنت بالاست...! نمی تونم آپلودش کنم! شب میذارم تا آپلود بشه.
البته اگه بتونم
فعلا اینارو گذاشتم تا به عهدم وفا کرده باشم!
۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه
پست اول!
قراره تو این وبلاگ مطالب بدرد بخوری گذاشته بشه...!
فعلا این پست آزمایشیه آخه من همچین وبلاگی تو میهن بلاگ داشتم اما... خوب میهن بلاگ ف ی ل ت ر شد...!
فردا هم می خواییم بریم دهاتموون!
خور و بیابانک!
یه جاییه بین نایین و طبس.!
یه سری عکس برتون می ذارم فعلا کار با این خراب شده (بلاگر) رو یاد بگیرم!